تبليغاتX
برگ زرد پائيزی

برگ زرد پائيزی

تقصیر دلم نیست ‘ چشمان تو زیباست

میات گریه هایم......

ميان گريه هايم....
 
                    
  در ميان گريه هايم ، همچو يك شمع مذابم
                       
 در ميان آرزو ها ، چون كويري در سرابم
                       
    چشمه اي خشكيده ، از امواج آبم
                      
     من سرودي در گلو ، بگرفته از غم
                                
   تار رنجم ، من ، ربابم
                               
    من چو قانوسي ....
                                
    به تاق بي كسي
                            
           ما’وا گرفتم
                    
 شمع بي نورم، كه در فانوس جانم
                              
         جا گرفتم!
                  
    قوي تنهايم ، كه در تنهائي خود
                 
     رفته ام از ياد ياران ، دير سالي
                  
           مرغ غم در جان من
                    
          خوش كرده منزل
                        
   واي بر من ، واي بر دل!
         
  من چو فانوسي به تاق بي كسي ما’وا گرفتم
        
    شمع بي نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
                  
   قوي تنهايم ، كه در تنهائي خود
 
                  
  رفته ام از ياد ياران .... دير سالي
              
   مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
                     
    واي بر من ....... واي بر دل
             
                                            
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:19  توسط علی  | 

انتـــــــــــــــــــــــــظار

 انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:46  توسط علی  | 

 

چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با
 
زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر
 
مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا
 
امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر
 
سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه
 
نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل
 
بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه
 
دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته
 
ای را نیز بر دوش گیرم .
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر
 
میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند.
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد.
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر
 
هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد
 
میکند
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته
 
میمانم.
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم
 
حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه
 
انصراف دهم .
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را
 
به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن
 
را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین
 
میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم
 
جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی
 
آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند
 
رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را
 
پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری.
 
میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از
 
حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید
 
تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها
 
زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم
 
چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد
 
برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
 
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا
 
دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته
 
باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را
 
از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای
 
کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر
 
میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی
 
که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی
 
نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ...
 
خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش
 
مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم
 
رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی
 
بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این
 
روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن
 
تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من
 
نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این
 
همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو
 
نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا
 
نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با
 
زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و
کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط علی  | 

شعري براي تو...

 

 
صدای پای تو زیباست
همانند طپش قلبم
هنگامی که میدوی
 تا از من جدا شوی
صداي خنده ي تو زيباست .
 لب هاي تو زيباست
زماني كه جمله ي دوستت دارم را سرودي
 چشمانه تو زيباست
هماننده تكه ابري بهاري
زماني كه براي دل شكسته ي من گريستي .
 سكوتت نيز زيباست .
سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند
اين همه زيبايي است كه اسير كرده مرا.
 همه ي احساساتم را .
 ولي من اين تك سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم .............
تو مرا بهر چه مي خواهي
 
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
 
***************************************************************
 
امشب(شب جمعه) به مهماني آسمان رفته بودم وماه من تنها درآنجا نور
 
افشاني مي كرد ،با پوشينه ايي از جنس حرير ابر به رنگ آبي آسمان و چه
 
زيبا مي نمود در آن لباس .نواري از ماه و ستاره بر شانه هايش   درخشيدن
 
داشت .(ف) در اوج زيبايي و من غرق در آرزوهاي خود. هنگامي كه به
 
دست افشاني به پا مي خواست گويي تمام دنيا غرق در شادي بود و
 
پايكوبان  و من همچنان با امواج سهمگين خاطرات خود دست و پنجه نرم
 
مي كردم ،موج خاطرات گاهي مرا تا عمق دوست داشتن خودم فرو ميبرد و
 
تمام بدنم خيس از ترنم التهاب آن مي شدم و گاهي مرا تا پستي ساحل
 
دوري و انتظار چنان به زمين مي كوبيد كه صداي خرد شدن استخوانهاي
 
غرور و عشقم به وضوح شنيده ميشد و من تنها لبانم را بر ديرينه يار خود
 
مي سپاردم وپكهاي دمادم به آن . چقدر علاقه مند بودم تا بتوانم دست در
 
دستان مهربانم(ف) ،قسمت كوچكي از شاديش را شريك باشم.چقدر
 
دوست
 
داشتم مرا به يك تانگوي صميمي دعوت مي كرد تا شايد براي اولين بار
 
سنگيني دستانش بر شانه هايم تواني بر زانوان خسته ام كه از فرط
 
سنگيني دوريش  توان ايستادن نداشت رمقي دوباره باشد.اما همچنان من
 
بودم و ديرينه يارم و پكهايي عميق تر.
با خود به فكر نشسته بودم مگر ميشود كسي را اينچنين دوست داشت و
 
هرقدر كه بيشتر دوست مي داري بيشتر دور ميشوي ؟ اين چه نسبت نا
 
ميموني است كه در عاشقي وجود دارد؟مراسم ديگر به انتها رسيده بود و
 
من بايد باز مي گشتم همه ميهمانان سبك تر از ورود ومن چنان سنگين كه
 
دلم مي خواست همان جا زمين به ناگهان مرا در خود مي رباييد و آخرين
 
نفسم قرين نفس مهربانم بوده باشد و آخرين ديدار من ديدار مهربانم بوده
 
باشد،اما چه كنم كه زمانه بازي خود را دارد و ما بازيگران  آن.
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 9:9  توسط علی  | 

بسم الله الرحمن الرحــــــــــــــــــــيم

 

اللهم عجل لوليك الفرج

 

بنام مهربان پرودگاري كه عشق به خوبي ها رادر لوح دل آدمي نگاشت.

 

    اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي              دل بي تو به جان آمدوقت است كه باز آئي

 

يارا؛اي آنكه هابيل در خدعه برادر؛نوح در تنهائي؛عيسي در پاي صليب؛علي در لب چاه؛وزهرادرميان درو

 

ديواربا ياد تودل آرام كرد.

 

اي نجات بخش شقايقاز دل خاشاك واي يار مظلومان !مي دانم؛مي دانم كه اشك مستضعفان و آه

 

مظلومان؛ودرد بي كسان دلت را به درد مي آورد ولي افسوس جامعه ما هنوز از درد به ستوه نيامده

 

است؛افسوس كه همه در طي اين طريق ومختوم به پرتگاهيم .

 

اي بقيه الله ! اي قره العين محمد ؛اي يار علي؛ اي اضطراب دل فاطمه؛ و اي گل نرگس؛ جام عشقت را هر

 

آن سر ميكشم  وهر لحظه چشم به راهت دارم ؛ تلاش براي ظهورت و اميد براي وصالت  را سر لوحه هر

 

كارم مي دانم.

 

*****************************************************************

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم 
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با... بگذریم 
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی 
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
 
 
همون كاري كه من ميكنم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:39  توسط علی  | 


ای گل نرگس خوش آمدی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:36  توسط علی  | 

قلب شکسته ودلتنگ

 قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی

اسیرم.... 

باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو

چشم

خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به

زندگی

دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛

احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را میبینم

و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم  و دوباره چشمهایم

مثل

 همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهائی را از عشقمان برجا

گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ

؛

یادگاری از عشق تو بود ای عزیز دل! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی

نیست

که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی

بدهد

؛  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک

کند

 و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و یک

بغض کهنه در

گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  تا از این

حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای دیوانه ی من ؟ کجایی که زندگی

 بدون تو یک کابوس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟

 رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من

 دیگر هیچ تنهایی نیست ؛  رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل

من

دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری

تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  

برای من مقدس و عزیزی...  تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی

 داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم

 

((من از راز نگاهت اميد مبهمی دارم
نگاهت را مگير از من که با آن عالمی دارم))
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:24  توسط علی  | 

سلام نازنینم...

 

نازنینم سلام

 

امشب کمی آرامترم

 

به خیالم که آمده ای

 

همه را خبر کردم برای استقبال

 

همه اینجایند

 

همه منتظر

 

اما من بی قرارو مضطرب

 

چشم به راه

 

خیره به در

 

گذشت ساعت ها و روزها

 

همه رفتند بی خیال و بی دغدغه

 

من ماندنم خیره به راهی زرد و پائیزی

 

برای همیشه باریدم

 

برای همیشه خشکیدم

 

جواب سوالهایی که ذهنم مدام در بازجویی هایش از من می

 

پرسد را نمی دانم

 

و من باز شکنجه می شوم

 

جواب سوالهایی که دیگران در دادگاه زندگیم از من می

 

پرسند را به خدا نمی دانم

 

و من این بار هم محکوم شدم به جزایی دیگر

 

همنفسم بدان که پیکرم را به دستشان سپردم تا شکنجه ام

 

 

کنند و در حبسی ابد بپوسانندش

 

اما آسوده ام چرا که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند

 

 

اندیشه شیرین تو را از من دریغ کند

 

من برای ابد از این بابت آسوده ام

 

درمن مثل همیشه آرام بخواب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:3  توسط علی  | 

ای شعــــــــــــــــــــــــــــر....

 
چرا دیگر نمی آیی به ذهن خسته ام ای شعر
چرا دیگر نمیگیری سراغی ازدلم ای شعر
چراغم..شعله ام..شمع ام  ولی دیریست خاموشم
ببین در خرمن جانم  دگر بار آتشی ای شعر
کتاب حرفهایم ز مشق عشق خالی ماند
قلم در دست من اینک صدایت میزند ای شعر
سکوت سرد تنهایی شکسته قامت طبعم
و من هرشب ز عمق دل تو را می خوانمت ای شعر
سخن بسیار..ذوق اندک..و من سرشار از اویم
چه سازم چاره ای امشب   تو خود بامن بگو ای شعر
 
****************************************************
..........وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
...و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم
.... لبخند شیرینت  را ندارم ......حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
.....من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح
 
می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
:غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم
 
 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 2:9  توسط علی  | 

ای کاش....

 

 
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
 
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت برویت می
 
گسترانیدم
 
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می
 
شد باریدن می گرفت
 
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت
 
را بگشایم
 
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست ها در
 
کنار تو پرواز می کردم
 
و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...
 
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:45  توسط علی  |